سال 84 مطلبی در ماهنامه سوره چاپ شد با عنوان "آذرخش مهاجر" عنوان مطلب عاریه ای بود از عنوان کتابی که موسسه شهید آوینی به قلم حسین بهزاد از زندگی سردار اسطوره ای سپاه اسلام احمد متوسلیان به چاپ رسانده بود و خود مطلب هم مروری بود بر کتاب. اما ماجرا از اینجا شروع شد که نگارنده چند خطی را در آخر این مرور گلایه کرده بود از زبان و پردازش کتاب. بهزاد را چند ماه بعد در دفتر ماهنامه سوره دیدم، آقای جلیلی سردبیر سوره ما را به هم معرفی کرد هر چند هم که قبلا یکدیگر را دیده بودیم، جلیلی خندید و گفت این هم همانی که از او شکایت داشتی! حاصل این دلخوری تبدیل شد به یکی دو ساعت گلایه و درد و دل و خاطراتی ناب از بهزاد، که یا خاطرات خودش بود یا خاطرات سرداران بی نشان و مدال جنگ . آنچه در پی می آید روایتی است از یک شب در عملیات بیت المقدس – فتح خرمشهر- که دستمایه نام یک کتاب درباره برادر احمد شد. این روایت بهزاد از خاطره ای از یکی از رزمندگان تیپ راستش را بخواهید محمد رسو ل الله است. بی مهری صدا و سیما در ویژه برنامه ای که برای عملیات فتح المبین پخش کرد باعث شد تا این چند سطر را درباره این سردار بی نشان بنویسم اگر نه"ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست" "پایان یکی از مراحل سخت عملیات بیت المقدس، بچه هایی که چند شبانه روز بی وقفه مشغول آفند و پدافند در محور کارون بودند پشت خاکریز کز کرده بودند، آنقدر خستگی غالب شده بود که دیگر کسی را یارای حتی جا به جا شدن نبود. بعد از ساعت ها نبرد بی وقفه چند ساعتی بود که چشم ها با خواب آشنا شده بود. کنار جاده آرام آرام خودم را به جلو می کشیدم و بچه ها را که در آن شرایط هر کدام گوشه ای از خاکریز را بالین خود کرده بودند از نظر می گذراندم. چند متری جلوتر بسیجی پانزده شانزده ساله ای کنار جاده به اسلحه اش تکیه کرده بود و در همان حال چمباتمه به خواب رفته بود خواب که چه عرض کنم بیهوش بیهوش بود. هنوز چند متری به او مانده بود نمی دانم چرا تمام حواسم به او رفت، اما رشته افکارم را صدای خش خش شنی چیفتن ارتشی از هم پاره کرد. تانک ارتش به سرعت بر روی جاده پیش می آمد بچه ها همه خواب بودند و تانک هم بسیجی را نمی دید خواستم فریاد بزنم و بیدارش کنم که صدایم به جایی نرسید و در صدای شنی و غرش موتور تانک گم شد. به بسیجی نمی رسیدم اما خودم را به تانک رساندم و به روی برجک آن خزیدم چند متری مانده بود التماس می کردم فریاد می زدم دست آخر با قنداق اسلحه به روی برجک کوبیدم اشک از چشمانم سرازیر شد ضجه می زدم انگار تمام وجودم مانند استخوان های آن شیر بچه 15 ساله زیر شنی ها خرد می شد! دریغ از یک فریاد و ناله! فقط صدای ناله های من بود که در صدای غرش موتور چیفتن گم می شد تنها وقتی چند لحظه بعد از حادثه تانک متوقف شد. بی اختیار گلنگدن کشیدم در برجک که باز شد اسلحه را به سمت راننده قراول رفتم و ماشه را چکاندم! خدا یار بود که گلوله ای شلیک نشد. مات مبهوت و تلو تلو خوران راهم را ادامه دادم نزدیک به انتهای خاکریز بچه های تیپ در گوشه ای جمع بودند اصلا حال خودم را نمی فهمیدم. تمام آنچه در این چند روز عملیات دیده بودم به یک طرف و حادثه این شب هم به یک طرف. بچه ها بی خود دور هم جمع نبودند مردی را در میان گرفته بودند، بلند بالا، با چهره ای استخوانی و آفتاب سوخته در حالی که سینه کش خاکریز به عصای زیر بغلش تکیه زده بود با آنها حرف می زد. برادر احمد! با آن نگاه نافذ در میان بسیجیانش بود و اطرافش چند نفری از بچه های تبلیغات تیپ که آن موقع ها به آنها روابط عمومی می گفتند پرچم تیپ را در دست داشتند چند لحظه ای ایستادم به تماشایش. بغض گلویم را فشار می داد کاش می شد لحظه ای برایش گفت همه ناگفته ها را.... در همین افکار غرق بودم که یکی از همان بچه های پرچم دار آهی کشید و گفت الحمدلله این مرحله به نتیجه رسید و بچه ها کمی امشب استراحت می کنند نگاه عقاب گونه اش روی چهره بسیجی قفل شد با دست رها از عصایش بازوی بسیجی را گرفت و به طرف بالای خاکریز کشید بسیجی حتی فرصت ترس را هم از این حرکت سریع احمد پیدا نکرد رو به افق ایستاده بود افقی که با منور ها مثل روز روشن می شد عصایش را به سمت افق بالا گرفت گفت برادر جان آنجا را نگاه کن! انتهای افق را! هر وقت به آنجا رسیدی و پرچمت را در انتهای افق بر زمین کوبیدی آن وقت زمان استراحت می رسد اگر نه تا آن زمان بسیجی خواب ندارد!" انتهای افق انتهای هدف بسیجی است انتهای همه سرزمین هایی است که آفتاب خدا بر آن می تابد. هر آنجا که مظلومی ندای تظلم سر می دهد. بسیجی پرچمت را در کجا کوبیده ای؟ در انتهای افق؟
تبلیغات

